?where are you from

درست در همان روزهایی که محمد مصدق و قیام ملی شدن صنعت نفتش به عنوان اولین تمرد رسمی و علنی حکومتهای منطقه از ابرقدرتهای روزگار مدرن،اولین تیشه ها به ریشه ی استعمار نوی بریتانیای کبیر را در خاور میانه میزد ،درست در همان روزهایی که صادرات نفت ایران به دنیا قطع شده بود و خوش خیالان جبهه ی ملی لبخند زنان منتظر شوک کاهش عرضه و افزایش قیمت نفت بودند که قطع فروش نفت ایران یعنی خوابیدن چرخ صنعت جهانی ، در دنیایی که نفسش به نفس چاههای نفت بند بود،درست در همان روزها بود که برادران مسلمانمان در کویت و عراق و عربستان پیچ شیرهای استخراجشان را اندکی شل کردند تا مصدق بماند و جبه ی ملی اش با بی پولی و اختلاف داخلی و چماق شعبان جعفری و تانک فضل الله زاهدی.

و این درست همان کاری بود که ما کردیم وقتی وارثان پان عربیسم جمال عبد الناصر وسط چهارمین جنگ اعراب با اسرائیل،دنیای غرب را تحریم نفتی کردند و شوک نفتی شان چنان تن خدایان صنعت دنیای نو را لرزاند که درست از همان سال به فکر کم مصرف ساختن اسباب زندگیشان افتادند و شروع کردند زیر گوش مردمشان خواندن که مصرف بی رویه کار خیلی ناپسندیست.و اگر نبود نفت ایران شاید ماجرای اسرائیل هم همانجا تمام میشد

مطلب ادامه دارد

خالی بودن عریضه هم که قطعا خوب نیست

قبل نوشت:

1.این سطور،سرمقاله ی شماره ی اول یک نشریه دانشجویی ست توی یک دانشگاه علوم پزشکی که قرار است حرفهایی که کاملا به علوم پزشکی بی ربط است بزند

2.اصرار نکنید بگویم که این نشریه یک جاهایی یک مقامهایی آورده، که اصلا ما نه فقط خیلی خیلی متواضعیم که کلا این جور مقامهای دنیوی در نظرمان خیلی خیلی پوچ است به جان خودمان!

(مطلب ادامه دارد)

 

چالش ده کتاب تاثیر گذار

سرمایی ام و فیسبوک ندارم. به این دو دلیل تا به حال به هیچ چالشی در دنیای مجازی (علی الخصوص اگر آبش یخ باشد) دعوت نشده بودم و دیگر  داشتم از این زندگی بی ماجرا و روزهای بی چالش به تنگ می آمدم که چند وقت پیش(نپرسید کی!) سید مرتضی میر عز آبادی(همان پایای خودشان) به چالش "ده کتاب تاثیر گذار" دعوتم کرد و کور از خدا چه میخواهد؟ یکی از این چالش های باکلاس که یعنی من هم کتابخوانم

(مطلب ادامه دارد)

youll never walk alone

1.همیشه وقتی وبلاگ هایی را میدیدم که از آخرین مطلبشان یکی دو سالی گذشته،افسرده میشدم!پست قیلی مال هشت ماه پیش است.اما افسرده نشوید من کماکان خوبم و تنبل...

2.وبلاگ جای داستان کوتاه نوشتن نیست

3.من نه وبلاگ نویسم نه داستان نویس!

(مطلب ادامه دارد...)

شهر

شهر من از چراغ پر شده است

از درختان چو باغ پر شده است

شهر من از غذای خیلی فست

و هجوم سماق پر شده است

 

شهر من چند تا دکل دارد

و مدیران چاق کَل دارد

در بیابان سابقا خالی

کاخ و صحن و رواق پر شده است

 

شهر من شهر بنزهای دو در

شهر من شهر چشمهای پدر

مرد گریه نمیکند آری

چشمش از خون داغ پر شده است

 

شهر من شهر دستهای دراز

در دل ازدحام عابرها

شهر من از نگاه حسرت بار

به شکم های چاق پر شده است

 

وسط طرحهای عمرانی

کوچ اجباری کبوترها

شهر من لطف کرد توسعه یافت

شهر من از کلاغ پر شده است

 

آه از شهر نابرادرها

آه چاه و تهمتن تنها

گرز دیگر کسی نمیگیرد

شهر من از چماق پر شده است

 

حافظ امشب بدارمان معذور

گر گسسته ست رشته ی تسبیح

آخر اینجا میان هر برزن

یار سیمینه ساق پر شده است

 

تو و طوبا و ما و قامت یار

جایمان هم عوض شود بد نیست

خوب دقت که میکنم انگار

Face یار از دماغ پر شده است

 

ما و طوبا ی شهر بی مجنون

ما و طوبا ی شهر بی لیلا

ما و تلمیح های تکراری

شعرمان از نفاق پر شده است

 

آذر92

نیویورکیات

این روزها که تب نیویورک رفتن داغ است و رییس جمهور محترم رهسپار ینگه دنیاست و فردا سخن میراند در مجمع عمومی،khamenei.ir بخشی از سخنرانی رهبر(که آن روزها رییس جمهور بود)در سازمان ملل را گذاشته روی صفحه.بسیار خوب است من باب "مقایسه".

با این تذکر که تاریخ سخنرانی 31/6/66 است یعنی روزهای احتضار جنگ و رکود جبهه از یک طرف،گشت و گذار ناوهای آمریکا بیخ گوش مرز های آبی و حمله های گاه گدارش به جنبنده های ایرانی خلیج از آن طرف(چندی بعد هواپیمای مسافر بریمان را هم میزنند)و جنگ نفتکشها و فشار وحشتناک اقتصادی و 598و....

اینها همه یعنی وضعی بس خرابتر از امروز... 

http://farsi.khamenei.ir/video-content?id=8092


بعدا نوشت:3 ماهی از آخرین پست وبلاگ میگذرد.اولش خواستم عذر و بهانه بیاورم برای مخاطبان معطل مانده.بعد نگاهی انداختم به آمار بازدیدهای گوشه ی صفحه...بعد پوزخند زدم.

بعدا نوشت2:شدیدا نگرانم فردا نماینده های آمریکا بنشینند سخنرانی رییس جمهور را تا آخرش گوش کنند!نمیدانم چرا ولی فکر میکنم مرگ انقلاب روزیست که حرفهایمان را همه تحمل کنند...

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟

خیلی وقت است حوصله ی نوشتن نیست و قرار نا نوشته ای که با خودم دارم تا این گوشه ی فضای مجازی را به کلیشه ی کپی و پیست نیالایم.این دو تا یعنی وبلاگ میخوابد عمیق.

 

یکی از همین پروژه های ناتمام کتابت،مرقومه ای بود در احوالات دولت نهم و دهم که خیلی قبل از انتخابات کلید خورد و حتی دو صفحه هم جلو رفت.اما به دلایل نه چندان مختلف که همه یک جوری به تنبلی زیاده از حدم میرسید،ابتر ماند و رفت لای دست فایلهای ناتمام دیگر توی داکیومنتم.اما توی همان دو صفحه یک جمله ی به درد بخور داشت:

 

"از سیاست نوشتن زیادی سهل و ممتنع است و همان قدر که عوامانه و کوچه بازاریست.همان قدر لب پرتگاه سیاست زدگی و دروغگویی به سر میبرد"

 

انتخابات آمد و رفت و من البته ناراحت از نتیجه.کاری به کاندید اصلح و افسد و تبارشناسی رای مردم و یقه گیریهای جناح بازنده ای که شمشیرهای آخته شان دنبال مقصر میگردد و رقص و آواز جناح برنده ای که دم های آویخته شان دنبال گردو،ندارم.اما خدا روح پدر این انتخابات را قرین رحمت کند که یک چیزی را درست و حسابی به ضرب پس کله ای روزگار حالیمان کرد.

 

مایی که قرنهاست عادت کرده ایم به فحش کش کردن رو شنفکران در برخورد دو گانه شان با دموکراسی که رای مردم را تا آن وقتی که با آنهاست نظر مردم با هوش و تحصیلکرده میدانند که آزادمردانه بیانش میکنند وآن زمان که با آنها نیست میشود عربده ی گشنه گدا های دهاتی که به ضرب پوپولیسم سیب زمینیایی فریاد آزادی خواهان مترقی را خفه کرده(تازه به فرض اینکه شکستشان را قبول کرده باشند وگر نه که برنده ی قطعی با نسبت آرای بسیار زیاد...) 

همین مایی که ذکرش رفت یکی دو روز که از انتخابات گذشت و به قول و فعلمان نظری منطقی تر کردیم دیدیم که چه بد فرم با کله افتاده ایم در همان پرتگاهی که ذکر آن هم رفت.ملتی که تا آن وقتی که با ما و فکرمان هم صدا بود،امت بیدار دشمن شکن شهید پرور بصیر عزیز تر از جان بود،حالا که به هر دلیلی حرفی میزند که به گوشه ی کلاهمان برخورده،میشود اهل کوفه؟! آی روزگار!چه میکنی با ما؟

 

گاهی نه فقط باید گفت که باید نوشت:

 

ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا...

لطفا حرکت کنید...(اتوبیوگرافی یک نسل بی رویا)

از آخر دی دوازده روز که بگذرد ساعت نه وخورده ای کلاسهای مدارس تعطیل میشوند .معلمانی که مشغول خمیازه کشیدن و دانش آموزانی که مشغول چرت زدنند نقشهای خواب آورشان را به پاس وظیفه ای ملی و شرعی موقتا رها میکنند و میدوند توی حیاط.دست وجیغ وهورا!مسئولان تقسیم وظایف میکنند.هر کدام یک مدرسه و یک چکش و یک طومار من باب سخن راندن.کشتیها در اسکله ها بوق میکشند و قطارها در ایستگاهها.از آخر دی هنوز دو سه روز نگذشته که کنداکتور تلویزیون کمی متنوع میشود لابلای پیامهای بازرگانی،بعد از ایرانسل و قبل از همراه اول،چند تصویر لرزان قدیمی تکرار میشوند.جوانهایی در پس زمینه ی تار و قهوه ای دوربینهای دستی،انگار نقشهایی روی کاغذ کاهی،توی خیابان میدوند، گاه یکی را روی دست بلند میکنند و می اندازند توی آمبولانس گاه مشت در هوا فریاد میکشند،گاه مشتها را باز میکنند و کف دستشان را نشان میدهند،کف دست را که نه،سرخی اش را.

از آخر دی که چند روز بگذرد از لابلای فیلمهای لرزان قهوه ای،در دویدن های پرواهمه،در مشتهای گره کرده ی خشمناک،در فریادهای دردناک زخمیهای کف خیابان و در دستهای خونی چیزی را میشود دید که در پهنه ی سه بعدی این واقعیت رنگی دور وبرمان نیست.نه در خیابان گردیهای بی هدفمان،نه عشقهای "در صد ثانیه"مان،نه در دود حلقوی قلیانهای میوه ای و نه قهوه های بی شیر و شکر وقتی که کافکا میخوانیم.شوری میان آن اولیها هست که هیچ جوره توی این آخری ها پیدا نمیشود،چرا؟مگر نه اینکه آرامش از اضطراب بهتر است و صلح از جنگ ؟و قهوه از خون؟

(باقی در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

کتاب اوهام

آدرس را که از رفیق شفیق گرفتم بعد از اظهار تحیر وتعجب بینهایت و مبلفی شور و شعف خوشبینانه،کلی توی دلم رفیق شفیق را مسخره کردم.آخر ادعای افتتاح یک کتابفروشی درست و درمان آن هم در شهری که جلوی در تخته شده ی سینماهایش ماهی تازه و دمپایی دست دوم میفروشند و نهایت تلاش فرهنگی هنری ساکنانش به مجله خواندن توی آرایشگاه و آواز خواندن توی حمام خلاصه میشود،کم از ادعای گالیله در عصر کاردینالها نداشت و من هم صرفا من باب جمع آوری شواهد کافی برای تکفیر رفیق شفیق تصمیم به بازدید از این شهر عجایب گرفتم.

مطابق پیشبینی از همان کتابفروشی های معاش اندیش بود با انبوهی از کتابهای "عاشقی در ده ثانیه"و"آشپزی در ده دقیقه"و"موفقیت در ده روز".آن هم اکثرا دست دوم.داشتم با لب و لوچه ی آویزان و دست درازتر ازپا در حالیکه زیر لب ادعاهای زشتی درباره ی رفیق شفیق میکردم،از در می آمدم بیرون که چشمم افتاد به رمانی از پل استر."کتاب اوهام"بود.از آن دست دوم هایی که خوب مانده بود.سه برابر قیمت نوی کتاب رادادم و آمدم.

 مطابق عادت معهود،کتابهای غیر درسی نو باید مدتی گوشه ی کتابخانه پنهان شوند،مقداری گرد وخاک وگذر زمان و جلد تا خورده ودو سه قاشق آبگوشت از آنها بهترین کتابهای فرسوده و کهنه ای میسازد که تا به حال دیده اید و این شائبه ی هدر دادن پول بیزبان برای چنین مزخرفاتی را به کلی از ذهن خانواده پاک میکند،همچنین از سرزنش و عتابشان میکاهد چون شبیه کتابهای قدیمی پدر به نظر میرسند.همانهایی که روزگاری به خواندنشان تشویق میشدم.البته این آخری مربوط میشود به خیلی وقت پیش.زمانی که اعداد کارنامه ها هنوز دو رقمی بود و هنوز در امر فرهیختگی تا به این حد جو زده نشده بودم.

"کتاب اوهام" بعد از گذراندن مراحل بالا وارد بخش "آفتابی شدن علنی" شد و ازاینجا به بعدخطر چندانی خواندنش را تهدید نمیکرد.حتی امتحانات آخر ترم وجزوه های پیل افکن رقبایی جدی برایش به حساب نمی آمدند.فقط کافی بود از یک مرحله بازدید عموما سرزده ی پدر و متعاقبش نگاههای خشم آلود به من و تاسف بار به معدود کتابهای درسی دست نخورده ی کنج اتاق سربلند بیرون آید.این بار البته نگاه خشم آلود جایی در صفحات اول کتاب قفل شد و بقیه روز و روزهای بعد ادامه یافت.کم کم تبدیل شد به پچ پچ های مرموز و نگاههای عمیق معنادار و کار به چک کردن موبایل و گشتن کشوی میز و حتی یک بار به تعقیب شدنم کشید.و من هرچه کتاب را زیر و رو میکردم تا شرح صحنه ای خلاف عفت یا دفاع از نظری انحرافی لابلای داستان پیدا کنم،چیزی دستگیرم نمیشد.فقط یکی از شخصیتها جایی از کتاب در وجود خدا تردید میکند.با این حال اظهار نظرهای گاه وبیگاه من در اثبات توحید و تبری جستن پی در پی از هر مکتب کفرآمیز و منحرفی در چند روز آینده چیزی از سوء ظن خانواده کم نکرد.

بالاخره یک روز به یک جلسه ی رسمی خانوادگی احضار شدم.پدر در حالیکه کتاب اوهام را در دست داشت نشست روبرویم.خیلی جدی و عصبی به نظر می آمد.صاف زل زد توی چشمهایم:"این آزاده خانوم کیه؟"

یکی دو دقیقه در سکوت سنگین و تحیر عمیق من گذشت.پدر در جواب چشمهای گردشده و چهره ی بیگناهم صفحه ی اول کتاب را باز کرد و داد دستم:

"به:...ین عزیز

با عشقی جاودان

آزاده"

کاش لا اقل اسم اول را خط نزده بود.

شانه(همشهري داستان_بهمن 91)

(قبل نوشت:یه جورایی اولین مطلب چاپ شده ی من)

کلا توی خانه ی ما با همه چیز میشد شوخی کرد الا یک چیز،قوانین بهداشتی مادر.هیچ اشکالی نداشت اگر شیشه خورده های بشقاب شکسته را زیر یخچال قایم میکردیم.یا اگر گوشه ی کتاب های پدر از آن انیمیشن های بدوی که صفحه به صفحه تکان میخوردند میکشیدیم و کتاب را از ترس برملا شدن رازمان کلا گم و گور میکردیم.اگر شیشه ی خانه ی همسایه میشکست میشد فرار کرد و اگر حرفه و فن 11 میشدیم،همیشه گوشه ی برای پنهان کردن برگه اش پیدا میشد.اما کافی بود با دست نشسته موقع ناخنک زدن به غذا گیر بیفتیم،یا با لباس بیرون روی تخت خواب دیده شویم تا آن روی سکه ی قانون شکنی را به وضوح ببینیم.در این بین مادر روی استفاده از وسایل غریبه ای که در بهداشتی بودنشان تردید بود حساسیت خاصی داشت.حتی یک بار به خاطر عکسی مربوط به اوائل ازدواجشان که پدر در آن کتی مجهول الهویه واحتمالا عاریتی پوشیده بود دعوای مفصلی راه افتاد.

آن روز را خوب یادم مانده.یک دست کت و شلوار سفید نو تنم بود و یک ساعتی روی به دست آوردن بهترین مدل مو وقت گذاشته بودم.هر تار زلف را به تناسب علتی زیبایی شناسانه به سمتی هدایت کرده بودم و در دفاع از هر چین وشکن طره ی مشکینم میتوانستم ساعتها سخنرانی کنم.مادر پول را که گذاشت کف دستم گفت که حتما سلام کنم وبگویم شش تا عکس سه در چهار برای مدرسه میخواهم.بعد زل زد توی چشمم و با تحکمی که مخصوص بیانیه های بهداشتی اش بود خواست که به هیچ وجه سمت آن آینه و شانه ای که برای مشتری ها میگذارند نروم.بعد کمی از میکروبهای زشت دهن گشادی گفت که لای دندانه های شانه خانه دارند و بدشان نمی آید پسر خوشگلی مثل من را از بیخ کچل کنند و مبلغی هم انذارم داد از عقوبت سخت آنان که بی اجازه ی مادرشان سرشان را شانه میکنند ودر آخر تشر زد که آن پولها را هم آن قدر به دستم نمالم که خدا میداند دست چه کسانی بوده،اَه!

از در خانه آمدم بیرون.از ترس خراب شدن مدل مو با نهایت دقت و طمأنینه راه میرفتم وهمین اسباب تفریح بچه های کوچه شد که با خنده چیزهایی راجع به کارخرابی میگفتند.هنوز به وسط راه نرسیده بودم که هوای آرام ظهر گرم بهاری یک هو متلاطم شد و باد از سه طرف چنان زد توی صورتم که پولاد کوبند آهنگران.کاری به نظر شعرا ندارم ولی در دنیا هیچ چیز بد تر ازمویی که با باد افشان میشود نیست.

ماتم گرفته پله ها ی عکاسی را تا اتاقی که به قول عکاس استودیوشان بود بالا رفتم.اصلا خوشتیپی به ما نیامده بود.اتاق نیمه تاریک بود.یک پایه ی دوربین و چند تا نورافکن خاموش با صندلی رنگ و رورفته ای جلوی پرده ای که یادم نیست چه رنگی بود.یک آینه هم آن طرف بود،آینه...آینه..مادر چه گفته بود؟شانه؟میکروبهای زشت دهان گشاد؟کچلی؟عقوبت؟چشمم را از آینه برداشتم و مصمم به سمت صندلی راه افتادم.اصلا قیافه چه اهمیتی داشت؟همین که کت و شلوار نو داشتم و خودم تنهایی آمده بودم عکس بیندازم کلی حرف بود،موها را هم با دست میشد صاف کرد،از کچلی که بهتر بود!اصلا همین جوری خیلی هم خوشگل بودم.از فکر که آمدم بیرون روبروی آینه بودم.آنقدر بالا نصبش کرده بودند که کله ام را به سختی میدیدم.طاقچه ی کوچکی پر از گرد و خاک و شانه ی پلاستیکی زردی که به گواه بخشهایی از دسته اش روزگاری سفید بوده افتاده بود روی زمین لابه لای آت و آشغالهای سرریز شده از زباله دان.نگاهی به قیافه ام انداختم.هر تار مویی به صراطی مستقیم شده بود و هر چین وشکنی پوزخندی بود تاریخی به همه ی آنچه بشر تا آنروز زیبا و متناسب میدانست.تصویر مادر هنگام تبدیل بیانیه به قطعنامه و تصویر هم کلاسیها هنگام دست بدست کردن وتمسخر عکسی مضحک متواترا جلوی چشمم تکرار میشد. خودم را تصور میکردم با توده ای از میکروبهای زشت دهان گشاد روی سرم به جای مو. اتاق ناپدید شده بود. من بودم وشانه ی زردنبو روی کپه ای از زباله.با دستان لرزان شانه را برداشتم .با نوک انگشتان آدامس جویده ای که روی دسته اش بود کندم و...

عکس آن روز بدون شک زیباترین عکسیست که تا به حال انداخته ام.حالا بعد از آن همه سال هر وقت مادر عکس را در دست میگیرد و قربان صدقه ی پسر خوشگلش میرود،اول دستی میکشم به سری که هنوز کچل نشده و بعد اضطرابی ناخودآگاه وجودم را فرا میگیرد،یاد عکس پدر می افتم وکتش.